سيد محمد باقر برقعى
105
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
از آن مى كه سازد مرا مست مست * شوم آگه از رمز عهد الست تعلّل روانيست ، منما درنگ * كه بر شيشهء صبر من خورده سنگ خمارم ، خمار مى بىغشم * به ميخانهء عشق ، دُردى كشم بده ساقيا آن مى خوشگوار * كه سازد مرا بىخود و بىقرار از آن مى كه بر من فزايد كمال * زدايد ز دل زنگ رنج و ملال ز كثرت به وحدت كشاند مرا * رها سازدم از غم ماجرا از آن مى كه چون تر نمايم گلو * شوم فارغ از هرچه جز ياد هو نماند به دل جز غم عشق يار * نماند هوس غير وصل نگار پس آنگه به مستى و سوز و گداز * بگويم غم دل بر آن دلنواز الهى به مستان صهباى عشق * بر آن جرعهنوشان ميناى عشق بر آن يكّهتازان كوى وفا * بر آن سينه سوزان دل باصفا بر آن پاكبازان والاگهر * كه در تو كمند و ز خود بىخبر جز آنان كه مست لقاى تواند * به ذكر مدام و ثناى تواند بر آنان كه در راه عشقت ز جان * گذشتند و دادند خوش امتحان بر آن بادهنوشان جام بلا * كه هستند مصداق « قالُوا بَلى » مرا سينهاى ده ز لطف عميم * كه باشد در آن سينه عشقت مقيم دلى ده كه مهر تو را پرورد * دلى ده كه رو سوى تو آورد ز دل جز غم عشق خود هرچه هست * برون كن كه باشم به عشق تو مست « خطيبى » كه هستيش از هست توست * بريده دل از جمله و مست توست غزل موشّح « 1 » مرا باشد سعادت زان كه گشتم آشناى تو * ز هى بر شوكت فرخندهء فرّ و بهاى تو
--> ( 1 ) - غزل موشّح فوق را شاعر از راه لطف نسبت به نگارنده ، سروده است و از اين بابت سپاسگزارم .